X
تبلیغات
♥همه چیز♥
تاريخ : 92/06/15 | | نويسنده : دایانا

میدونی چی بیشتر از همه آدمو داغون میکنه ؟اینکه هر کاری در توانِت هست براش انجام بدی،بعد برگرده بگه :مگه من ازت خواستم…..!...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آنقدر به مردم این زمانه بی اعتمادم که میترسم هرگاه از شادی به هوا بپرم زمین را از زیر پاییم بکشند…...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ﮔﺎﻫـﮯﺣﺘـﮯ ﺟﺮﺍﺕ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻡ ﺭﺍﻧـﮕﺎﻩ ﮐـﻨـــﻢ ،ﮐﻪ ﺑـﺒـﯿـﻨـﻢﺟـﺎﻡ ﺧﺎﻟﯿـﻪ ، ﯾﺎ ﻧـﻪ !؟...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی خواستن ها بوی شهوت میدهندوقتی بودن ها طعم نیاز دارندوقتی تنهایی ها بی هیچ یادی از یار با هر کسی پر میشودوقتی نگاه ها هرزه به هر سو روانه میشودوقتی غریزه احساس را پوشش میدهدوقتی انسان بودن آرزویی دست نیافتنی میشوددیگر نمی خواهمت نه تو را و نه هیچ کس دیگر را . . ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کاش مردان حرمت مرد بودنشان را بدانندو زنان شوکت زن بودنشان را؛کاش مردان همیشه مرد باشندو زنان همیشه زن!آنگاه هر روز نه روز “زن”،نه روز “مردبلکه روز “انسان” است…...عمریستــ خـ‗__‗ــودم را به خریتـــــــ زده ام ….دلــم برای آن روی سگــ‗__‗ـــم تنگــــــــ شده…...چه اســــارت بی افتخــــاری است در بنــــد حــــرف این و آن بــــودن . . ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به چه میخندی تو ؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟به چه چیز؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟به چه میخندی تو ؟ نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟به چه میخندی تو ؟ به دل ساده من میخندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست ؟خنده دار است بخند . . ....

گــــفته باشــــم !.!.!مـــن درد مــــــــی کــشــم ؛تــــو امــــا …. چشم هـــــایت را ببنـــــــد !سخت است بـدانـــــم می بینی ، و بی خیــــــــــالی … !...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کاش به جای این همه باشگاه زیبایی اندامیه باشگاه زیبایی افکار هم داشتیم مشکل امروز ما اندام ها نیستن ، افکارها هستن !...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر روزی عاشق شدی …قصه ات را برای هیچکس بازگو نکن …این روزها چشم حسودان به دود اسپند عادت کرده ……!...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هم قــــــــــد شدیم …خدا میداند چه چیزهایی را زیر پاهایم گذاشتم …...


برچسب‌ها: مطلب
تاريخ : 92/06/15 | | نويسنده : دایانا


ﺩﯾﺪﯾﻦ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻓﯿﻠﻤﺎ پسره ﻧﺼﻔﻪ ﺷﺐ ﻣﯿﺮﻩ ﻟﺐ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﻌﺪ ﯾﻪ دختره ﻣﯿﺮﻩ ﮐﻨﺎﺭﺵ ؟!
اینا همش ﭼﺮﺗﻪ …
ﻣﻦ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺭﻓﺘﻢ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﺳﮓ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ ﮐﺮﺩﻥ :|


بابام : میخوام این ترم معدلت ۱۸ بشه !

من : باشه ! من این ترم معدلم ۲۰ میشه !
بابام : شوخی میکنی… !؟
من : خودت سر شوخی رو باز کردی


 طرف می ره خواستگاری واسه پسرش. پدر عروس می گه:

آقازاده دانشگام میرن؟
طرف می گه: مسافر گیرش بیاد چرا که نه!

 


یعنی با این شانسی که من دارم اگه دختر به دنیا میومدم

تو جهل عربستانی ها به دنیا میومدم و زنده به گورم میکردن


ما زیاران چشم یاری داشتیم ، یاران هم متقابلا از ما چشم یاری داشتن

ما منتظر اونا ، اونا منتظر ما 


بعضی وقتا بد نیست لب بالاییت رو با لب پایینت آشنا کنی،
و دهن گرامیتو ببندی
قابل توجه بعضی ها !

فرق بین مردای قدیم و جدید:
قدیمترها لحن مردها:
گستاخی مکن زن! طعام را بیاور
امــا اکنون :
عسلم امشب ظرفا نوبت منه یا تو 



برچسب‌ها: طنز
تاريخ : 92/06/13 | | نويسنده : دایانا
سلام دوستان من برگشتم و براتون مطالب زیادی آماده کردم خوشحال میشم همرو نگاه کنید و نظر بدید.


تاريخ : 92/05/26 | | نويسنده : دایانا
سلام دوستان.

تا یه مدتی نیستم پس تا موقعی که بیام می خوان نظر بدید و هر کی نظر نده نفرینش می کتنم که بشینه رو جوجه تیغی پس زود تند سریع دکمه ی نظر بدید رو فشار بدید نظر بدی برات جبران می کنم.


برچسب‌ها: وب
تاريخ : 92/05/23 | | نويسنده : دایانا
این بازیکنان را بشمارید ! حالا 12 نفر هستند یا 13 نفر ؟

 


برچسب‌ها: تست هوش
تاريخ : 92/05/21 | | نويسنده : دایانا

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور

مرزی می پرسد : « در کیسه ها چه داری». او می گوید « شن» .

مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را

بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد.

بنابراین به او اجازه عبور می دهد.

هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه

ماجرا...

این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در

مرز دیده نمی شود.

یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می

گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو

چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید : دوچرخه!

نکته اخلاقی: بعضی وقتها آنقدر به جزئیات توجه میکنیم که از اصل مطلب غافل میشویم.


برچسب‌ها: داستان
تاريخ : 92/05/21 | | نويسنده : دایانا
پل يك دستگاه اتومبشيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد.
پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟".
پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است".

پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با ماشين يه گشتي بزنيم؟""اوه بله، دوست دارم."

 تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟".
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است.

اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."

پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :..

" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد. اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."

پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند.
برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.

نظر یادت نره..........


برچسب‌ها: داستان
تاريخ : 92/05/21 | | نويسنده : دایانا
سلااااااااااام 

عکس خودمو گزاشتم برید ادامه مطلب و نظر یادتون نره.


برچسب‌ها: عکس
ادامه مطلب
تاريخ : 92/05/19 | | نويسنده : دایانا

ديده بر هم نه كه يادت با من است گريه های وقت خوابت با من است ...


وقتی از روی پل داخل رود پريد تا ماه را در بغل بگيرد، همه به او خنديدند

وقتی از رفتنش با صدا گريست و اسمش را فرياد زد، همه به او خنديدند

وقتی از ديدن زخم بال كبوتر به ياد زخم دلش افتاد، همه به او خنديدند

وقتی از ديدن اشك دختركی كه نخ بادبادكش بريده بود دلش شكست، همه به او خنديدند

وقتی از ديدن پيله ای كه پروانه شد به وجد امد، همه به او خنديدند

وقتی از ماشينی شدن دنيا و ادمها غصه می خورد، همه به او خنديدند

وقتی از ديدن چهره های بی روح و تكراری قلمش شكست، همه به او خنديدند

وقتی از خدا هديه خواست خدا او را با خود برد

وقتی روحش سبك بال پرواز كرد همه گريستند و او، او می خنديد... 


سلام بچه ها این چند مدتی که نبودم شیدای عزیز(دست نوشته های یک خون آشام) در روز 05/15  سه صبح از بین ما پر کشید و ما یکی از دوستانمون رو از دست دادیم ادبیاتم چنداد خوب نیست که براش چند متن ادبی بنویسم ولی این غم بزرگ رو به خانوادش و هر کسی که اونو می شناخت تسلیت می گم.

راستش همانطور كه قبلا شيدا جون گفته بود قرار بود يه عمل داشته باشه كه نگران بود بعد عمل حالش تقريبا خوب بود بعد ازمايش بهش گفتن بايد فردا دوباره عمل بشی (همون عمل كه شيدا رو ازمون گرفت ) برای‌همين شيدا نميدونم چه حالی‌داشته و چار خودش بهتر ميدونه اما شروع به ضبط صداش كرد برای‌دوستانش يكی از اون صدا ها برای‌شما ست

دانلود